|
Ninjutsu50 pariid.. hala ino add konid
شب آمد, غصه هم با او,ولی من باز تنهایم تو رفتی,خنده هم رفته, گل خوشخند زیبایم جوابم را ندادی تا بدانم دوستم داری بدون تو همه در بند افسوس و دریغایم دلم را با خودت بردی, ولی هرگز ندانستی که من بی بودن تو, بی سرو بی دست و بی پایم سحر گاه وداع تو , دعا کردم که بر گردی شب آمد, غصه هم با او,ولی من باز تنهایم
نمي دانم موضوع : | *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 16:43 توسط بهزاد | التماس
همه جا حرف تو هست همه برات گل ميارن چرا مردم نميخوان دست از سر تو بردارن بگو که من ديوونتم دوست دارم خيلي زياد اگه نگي من ميميرم و دق ميکنم دلت مياد مگه از عشق من و چشماي تو بي خبرن چرا راحت نميگي تا همه از اينجا برن موضوع : | *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 16:38 توسط بهزاد |
آدمــــا انــــگار بــرای مــا دعــــا نـمــی کــنـــــن
بشــینیـــــم منتـــظــر معـجـــزه ی خــدا بـاشـیــــم
بــه خــــدای آسمـــونــامــــون گلایـــه مــی کنـــم
تـنـــهایـی بــــرای ســـنگینــی غصه کـــم بودیـــم
گــرچـه تــو تقــویمامـون نیستـن اون روزا زیـــاد
واســه مشــکلاتـی که ، بودش و هسـت و حل نشد
یه شبــــم ســـَر خدا واســــه ما خلــــوت نــمی شه
واســــه آرزوهامون کــــه همشون حبـــــاب بودن
واســه اون دیـوونــــه ها که دیگه عاقل نـــمی شن
دلامــون به سادگــی حـاضر بــه اقــرار نــمی شه
حــق داره آدم یه وقـــــتا از خودش خستـــه بشـــه
توی بـــارونـــــی تـــرین ثـانیــــه حرفاتــو بـــزن
واســـه مونـــدن لازمه ، فــــدای گریــــه کردنــت
موضوع : | *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 16:32 توسط بهزاد | خیال کردم بری میری از یادم
تو رفتی ونرفت چیزی از یادم تو رفتی تازه عاشق تر شدم من از اونیم که بود بدتر شدم مثل دیونه ها دیوونه واره دیگه در مونده بودم توی کارم حالا عاشق تر از اونی که بودم از دست دادم همه بود و نبودم تو رفتی رفتنی اما نه از دل مگه میشه تو را یادش بره دل موضوع : | *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 16:30 توسط بهزاد |
من ميرم هدر ندي اشكاي ، پاك و زلالـتو من ميرم تا خاطراتو باز جلا ندم تو ياد تو واسه روزاي كه به يادمي ...جام يه سنگ بذار نگي كه اونم دروغ بود...تو یهو گذاشتی رفتی بي قرار من كه قول داده بودم تا با غمت تنها نشي ولي تو گذاشتي رفتي ايشالا تنها نشي... موضوع : | *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 16:22 توسط بهزاد |
وقتی قرار شد که تو قرار من باشی و من بيقرار تو از هر چه قرار است غير تو باشد خواهم گذشت... موضوع : | *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 16:18 توسط بهزاد | آن گاه که... ضربه های تيشه زندگی را بر ريشه آرزوهايت حس می کنی به خاطر بياورکه... زيبايی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!! موضوع : | *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 16:17 توسط بهزاد | هيچ کس با من نيست مانده ام تا به چه انديشه کنم مانده ام در قفس تنهايي در قفس مي خوانم چه غريبانه شبي است شب تنهايي من موضوع : | *| نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 17:11 توسط بهزاد | خانه را در چشمهاي تو پيدا کردم پلکهايت را به هم نزن، خانه خراب ميشوم. موضوع : | *| نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 17:10 توسط بهزاد | هفت شهر عشق
هفت شهر عشق شهر اول : نگاه و دلربايي شهر دوم : ديدار و آشنايي شهر سوم : روزهاي شيرين و طلايي شهر چهارم : بهانه، فکر ،جدايي شهر پنجم : بي وفايي و بی خیالی شهر ششم : دوري و بي اعتنايي شهر هفتم : اشک،آه،تنهايي
موضوع : | *| نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 17:8 توسط بهزاد | عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم و پارو زنان سوي تو فرستادم وقتي به ساحل نگاه تو رسيد تو چشمانت را بستي و قايقم ، غرق شد موضوع : | *| نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 17:3 توسط بهزاد | در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم.............!!!!! موضوع : | *| نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 13:59 توسط بهزاد | افسوس که عشق جاودانه نيست.عشق گل سرخيست که طاقت طوفان را ندارد. عشق يک خاطره سبز است که از آمدن پاييز ميترسد...موضوع : | *| نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 13:57 توسط بهزاد | دوستت دارم .....
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر منيدوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي منيدوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي منيدوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني دوستت دارم چون به يک نگاه عشق منيموضوع : | *| نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 13:54 توسط بهزاد | ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی ای که بی تو تک و تنهام تو این غربت سنگی می دونم بر نمی گردی شدی همرنگ دورنگی همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشنا تو واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظه هاتو حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی موضوع : | *| نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 1:37 توسط بهزاد | آتش عشق
آتش عشق تو شد باده و درجام افتاد هر که نوشید از آن در نظر عام افتاد قسمت ما شد آن باده و آن آتش عشق نوش کردیم،چه نوشی،چه سرانجام افتاد موضوع : | *| نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 1:24 توسط بهزاد | تو نبودی ...
رفتم ز پی ات در همه دنیا تو نبودی از شهر گرفتم ره صحرا تو نبودی دنبال تو گشتم چه بسا باغ جهان را گل بود ولی در بر گلها تو نبودی یک شب همه شب دیده ی من سوی فلک را من بودم و مه بود ثریا تو نبودی با عشق تو پروانه شدم بر سر گلها ماهی شدم و در دل دریا تو نبودی در شهر خیالم چه بسا گشتم وگشتم خوبان همه بودند در آنجا تو نبودی یک شب اگرم بود سری بر سر بالین در آئینه روشن رویا تو نبودی چون دور جوانی گذشت آمدی از در ای وای تو بودی برم اما ،تو نبودی..!! موضوع : | *| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 18:24 توسط بهزاد | عشق محتاج ظاهر سازی نيست
ولادت با سعادت حضرت فاطمه زهرا (س)را تبريك عرض می نمايم صد جان و دل فدای يك مدعای مادر فتح و گشايش آرد دست دعای مادر زيباترين كلمه بر لبهای بشریت كلمه «مادر» است
و زيباترين آوا آوای «مادرم » ... اين كلمه آكنده از عشق و اميد است :كلمه ای شيرين و مهر انگيز كه از اعماق قلبم بر می خيزد مادر خوبم !من تو را چگونه بستايم ؟ قطره از وسعت دريا بگويد ؟ خار لطافت گل را بستايد ؟ و... انسان از فرشته سخن بگويد ؟؟؟ در صحرای تنهايی، تو بهترين همسفری !درانبوه علف های هرز يا س،تو تنها گل خندانی! در كوير سوزان رنج ها،تو تنها سايه بانی!در دريای پر تلاطم زندگی،تو بهترين كشتيبانی بگذار حقيقت را بگویم : برای قلبم ضربانی به اندازه ی خوبيهايت دوستت دارم ،مادر
چه بگويم از تومادر ،كه صفای خانه هستی که يگانه تكيه گاهم تو در اين زمانه هستی چه كسی رسد به پايت به محبت و صفايت به وفا و مهربانی به جهان یگانه هستی موضوع : | *| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 18:11 توسط بهزاد | بنام تنها ترین تنها
اين روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه....................درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه اين روزا درد عاشقا فقط غمه ند يد نه................مشکل بی ستاره ها يه کم ستاره چيدنه اين روزا کار ادما دلای پاک و بردنه.................بعدش اونو گرفتن و به ديگری سپردنه اين روزا کار ادما تو انتظار گذاشتنه.................ساده ترين بهونشون از هم خبر نداستنه اين روزا سهم عاشقا غصه وبی وفايی.................جرم تمومشون فقط ........لذت اشناييه اين روزاچشمای همه غرق نيازشبنمه.................روگونه هرعاشقی چندقطره بارون غمه اين روزاعادت گلامرگ وبهونه کردنه...................کار چشای ادما دل رو ديوونه کردنه اين روزا قصه هاهمش قصه دل سوزوندنه.............خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه اين روزا فرصت دلا برای عاشقی کمه.............زخمای بی ستاره ها تشنه ياس مرهمه اين روزا درد ادما فقط غمه بی کسيه........زندگيشون حاصلی از حسرت و دل واپسيه اين روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدن....................ارزوی شقايقا يه شب کبوتر شدنه موضوع : | *| نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 1:2 توسط بهزاد | عکس قشنگت روبروم نگاه تو تو چشمام قصه میگن چشمای تو از عشقی بی سرانجام از اون روزا تا این شبا انگار یه عمر گذشته ببین که شیشه دلم تو دست تو شکسته نگو نگو تموم شده گذشته ها گذشته این فاصله میون ما طلسم سر گذشته بمون بمون که اشک غم نشسته توی چشمام نمی شنوی فریا د مو که بی تو خیلی تنهام دنیا به این بزرگی و دنیای من کوچیکه تو رفتی و برای من نمونده عشقی دیگه از من چطور گذشتی و به روم درارو بستی فقط تو رو میخواستم و تو بودی که نخواستی نگو نگو تموم شده گذشته ها گذشته این فاصله میون ما طلسم سر گذشته میخوام تو شبهای خودم خلوت کنم به یادت تو شهر رویا گم بشم به یاد خاطراتت تو نیستی و بدون تو فضای خونه سرده بیا ای عشق خوب من دلم هوا تو کرده موضوع : | *| نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 1:0 توسط بهزاد | امشب باران به میهمانی چشمانم آمده ... خسته ام خسته از همه کس و همه چیز حتی از نفس کشیدن... امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند ... اکنون من با خاطرات زندگی را با آه سردی می نوازم . امشب که شعله می زند ماجرای تو بر این سرم که سر بگذارم به پای تو ... بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی جز حرف عاشقانه ندارم برای تو .......امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست یعنی هزار مرتبه مُردم برای تو.... من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو ......حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو
موضوع : | *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 22:8 توسط بهزاد | دعا می کنم که هيچ گاه چشمهای کهربايی تو را در انحصار قطره های اشک نبينم و تو برايم دعا کن که ابر چشمهايم هميشه برای تو ببارد
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببينم و تو برايم دعا کن که هرگز بی تو نخندم دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دريا و بوی بهار را دارد هميشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم
من برايت دعا می کنم که گلهای وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند ٬ برای شاپرکهای باغچهء خانه ات دعا می کنم که بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند من برای خورشيد آسمان زندگيت دعا می کنم که هيچ گاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدی پس برايم دعا کن ٬ دعا کن که خورشيد آسمان زندگيم هيچ گاه غروب نکند موضوع : | *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 21:53 توسط بهزاد | I LOVE YOU
عشق وابستگی نیست...!!!
عشق اسارت وبردگی نیست.شاید هیچ مفهومی را چون آزادی و رهایی نتوان درعشق پررنگ یافت.میدانم که این جملات را بارها شنیده یی «تو همه چیز من هستی»،«بدون تونمی توانم زندگی کنم»،«بی تو می میرم».هریک از ماشاید چنین جملات را گفته یا شنیده باشیم ویا حتی آرزوی گفتن ویاشنیدن نغمه های بی تو هرگزرا داشته باشیم. ولی صحبت امروزمن تلاشی برای نفی هر نوع وابستگی درعشق است زیرا آن که می پندارد بدون معشوق خود، قادر به زندگی نیست از عشق اصیل و واقعی بهره یی ندارد، زیرا عشق حقیقی درکی ژرف ازاین حقیقت است که ما بتوانیم بدون کسی زندگی کنیم وپس از آن زندگی کردن با اورا انتخاب کنیم. بدون شک لازمه توانایی دوست داشتن، توانایی تنها ماندن است. رابطه یی که در آن وجود ما وابسته به دیگری باشد، عشق نیست که رابطه انگلی است و افرادی را که عشقشان از این نوع است«وابستگان انفعالی» می نامند. آنها وابستگانی هستند که می خواهند دیگران تمام لذائذ احساس آنان را تامین کنند ودراین جریان وبرای رسیدن به این خواسته به هر کاری تن می دهند. وجود آنان چونان چاهی است که هرچه در آن بریزی پرنمی شود. آنهابخشاینده نیستند بلکه گیرندگان محضی هستند که درخیال، خود را بخشنده می پندارند آنها همواره درجست وجوی این هستند که دوست داشته شوند و دیگران به آنها عشق بورزند.آنها غافل از این واقعیت مهمند که دیگران تنها می توانند آن چیزی را به آنها ببخشند که خود آن را داشته باشند. یک لیوان وقتی سرریز می شود که پرباشد براستی چند نفررا می شناسیم که آنقدرازعشق پرهستند که میتوانند ازآن لبریزشوند و بخشی ازاین عشق لبریز شده را نیزبه ما ببخشند؟ خوب به پاسخ این سوال فکر کن. آیا به دنبال آب در کوزه های تهی دیگران نمی گردیم؟ وابستگان به عشق نمی دانند که لازمه توانایی دوست داشتن، توانایی تنها ماندن است. آنها درطلب یگانه شدن با معشوق خویشند وراه این یگانگی را در نفی خویشتن به عنوان انسانی آزاد و توانمند و منحصربه فرد می دانند بی آن که ازاین رازآگاه باشند که:«عشقی که ازدو نفریک نفربسازد. هریک ازآن دونیم انسانی خواهد بود.» بی اختیاربه یاد جملاتی از«پیامبر»اثرزیبای«جبران خلیل جبران» می افتم وآن را برایت زمزمه می کنم. باشد که به یادش بسپاریش:«عشق هدیه یی نمی دهد مگراز گوهرذات خویش وهدیه یی نمی پذیرد مگرازگوهرذات خویش، عشق نه املاک است ونه مملوک، زیرا عشق برای عشق فی است.» ویا درجایی دیگرچنین می گفت:«شما با هم زاده شدید وباید پیوسته با هم باشید تا آن هنگام که مرگ بالهای عمرتان را برکند. حتی در خاطره خوش خداوند هم باشید. اما بگذارید با هم بودنتان را فضایی در میان باشد وبگذارید که بادهای آسمان بین شما در رقص وپایکوبی باشد. یکدیگررا دوست بدارید،اما از عشق زنجیر مسازید بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانهایتان درتموج واهتزازباشد. جامهای یکدیگررا پرکنید ولی ازیک جام منوشید. از نان خود به یکدیگرهدیه دهید،اما هردو ازیک قرص نان تناول مکنید. به شادمانی با هم برقصید وآوازبخوانید،اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد. همچون سیمهای عود که هریک در مقام خود تنهاست. اما همه به یک آهنگ مترنمند. دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید. در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک. ازآن که ستونهای معبد ازهم جدایند ولی باریک سقف را بردوش دارند وهیچگاه بلوط وسرو درسایه هم به کمال رویش نرسند.» وابستگان چاههایی هستند که هرگزپرنمی شوند برای آنها فرقی نمی کند که چه کسی آنها را دوست داشته باشد فقط این مهم است که کسی به آنها بگوید:«دوستت دارم» آنها به شدت نیازمند تحسین وتصدیق دیگرانند. آنها می توانند بارها معشوق خود را در زندگی عوض کنند وهیچگاه نیزعشق را نیابند زیرا آنها نمی دانند که عشق را تنها باید در درون خود بیابند. موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 2:51 توسط بهزاد | سوگند....
به درد مندی عشاق مبتلا سوگند به زود رنجی دلهای با صفا سوگند به شوخ طبعی مستان بزم عشقو جنون که گم کنند در و بام خانه را،سوگند به تنگدستی بخشندگان گوشه نشین به رو گشادگی بی نیازها سو گند به اشک دیده ی شب زنده دار مهجوران به شعر و ساز و می و بزم آشنا سوگند به چشم پاکی شبنم،به روشنایی روز به این مظاهر خلقت،جدا جدا سوگند به نامرادی لب تشنگان وادی عشق به سازگاری درویش بینوا سوگند به اشک عاشق مسکین ز ظلم این همه قید به پایداری معشوق با وفا سوگند به این غروب غم آلود روزگار فراق به صبح آغاز عشق ما سوگند که از تو در نظرم هیچ قبله روشنتر نبوده به هر نمازم،به این خدا سوگند موضوع : | *| نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 1:33 توسط بهزاد | منو ببخش....
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی
من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی
این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم
من واسه تو خیلی کمم
موضوع : | *| نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 0:52 توسط بهزاد |
گاهی وقت ها حس می کنم اگه تو نباشی... مرحم واسه ی این قلب پر ازدردم.... همه ی هستی من پوچ و بی ارزش میشه... با تو بودن ..از تو گفتن شده عادت... می تونم بگم با جرئت تو بودی ....همه وجودم..... می دونی بی تو چه پیرم... می دونی غریبترینم.... موضوع : | *| نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 22:12 توسط بهزاد | |
درباره وبلاگ
![]() فرصتی نيست : وقـتــی ميـان چشمهايــت رغبتی نــيست ديـــگر بــرای دل سپـردن فرصتی نيست بــگذار تـــــــا عاشـقـــتريـن مردم بدانند بيـــن من و دستـــان گرمت نسبتی نيست تـــــاانتـــهای مـاجراهــم پــــــــی نبرديم ازمشرق چشــم تــو مــا را قسمتی نيست چنديست می گيرد دلم باوركن ای دوست در حجم دستان تــــو ديگر وسعتی نيست مــعـذورم از عشقـت ببــخشايم پــريــزاد ديــگر بــرای دل سپــردن فرصتی نيست منو ي وبلاگ
آرشيو
پيوندها
آمار وبلاگ
طراح قالب
.
|